رمان

رمان عاشقانه
پارت ۲
**عنوان:عشق در باران **
پس از آن روز بارانی، سارا و امیر تصمیم گرفتند که با هم به سفر بروند. آن‌ها به یک شهر ساحلی زیبا رفتند که همیشه آرزوی دیدن آن را داشتند. وقتی به آنجا رسیدند، صدای امواج دریا و بوی نمک در هوا، حس تازگی و شادی را به آن‌ها منتقل کرد.

در ساحل، سارا و امیر با هم قدم زدند و درباره آرزوهایشان صحبت کردند. سارا به امیر گفت: "من همیشه دوست داشتم نویسنده شوم و داستان‌های عاشقانه بنویسم." امیر با لبخند گفت: "تو باید این کار را انجام دهی. داستان‌های تو می‌توانند قلب‌ها را لمس کنند."

در طول سفر، آن‌ها لحظات زیبایی را با هم تجربه کردند. یک شب، در زیر ستاره‌ها نشسته بودند و امیر به سارا گفت: "هر بار که به تو نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم که زندگی‌ام کامل‌تر شده است." سارا با چشمان درخشانش به او نگاه کرد و گفت: "من هم همین احساس را دارم. تو بهترین چیزی هستی که برایم اتفاق افتاده."

اما در میانه سفر، سارا متوجه شد که باید به خانه برگردد تا به کارهایش رسیدگی کند. این خبر برای هر دو سخت بود. امیر گفت: "من نمی‌خواهم اینجا تمام شود. ما می‌توانیم با هم ادامه دهیم." سارا با چشمان پر از اشک گفت: "من هم نمی‌خواهم، اما باید واقعیت‌ها را بپذیریم."

پس از بازگشت به خانه، سارا و امیر تصمیم گرفتند که ارتباطشان را حفظ کنند. آن‌ها هر روز با هم تماس می‌گرفتند و درباره روزهایشان صحبت می‌کردند. سارا شروع به نوشتن داستان‌های عاشقانه‌ای کرد که الهام گرفته از عشقشان بود.

چند ماه بعد، سارا تصمیم گرفت که یک کتاب از داستان‌هایش منتشر کند. وقتی کتابش منتشر شد، امیر اولین نفری بود که آن را خرید و با افتخار به سارا گفت: "تو واقعاً یک نویسنده بزرگ هستی!"

در نهایت، سارا و امیر فهمیدند که عشق واقعی هیچ مرزی نمی‌شناسد و می‌تواند در هر شرایطی شکوفا شود. آن‌ها با هم به آینده‌ای روشن و پر از عشق و ماجراجویی نگاه کردند.
دیدگاه ها (۰)

😜

🙃

😂😂

رمان

part4: _میاصدای فریاد دختری ۱۷ ساله توجهش را جلب کرد ، برگشت...

من راوی گذشته های دورم....جهان رنگ عوض کرده و پنجره ها باز ش...

مادر نامت را که می نویسمقلم می لرزددل می لرزدجهان آرام می شو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط